نم نم مي بارد
مي بارد
مي بارد
و به ياد مي آورد كه نم نم باريدي
ويران كردي خانهء كهنه را

از پرده پا بیرون منه خجلت مده مهتاب را
برهم مزن ای نازنین تصویر صاف آب را
گفتم بخوابم تا دمی زاندیشه ات فارغ شوم
لیکن تو برهم میزنی نیلوفران خواب را
کمتر به وصلم وعده ده طاقت ندارم شوق را
ریگی پریشان می کند اندیشه مرداب را
گر برقع از رو برکنی هنگام شب ای چون پری
صد پاره بینی از حسد پیراهن مهتاب را
بر نیل چشمت میزنم موسای سرگردان دل
خواهم اگر آرم به کف دردانه های ناب را